تبليغاتX
سوته دلان

سلام دوست عزیز به کلبه درویشانه ما خوش آمدی ------> عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست *** تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست ***Sarsharaztohi.blogfa.com*** سوته دلان




چه بگویم؟ سخنی نیست

می وزد از سر امید، نسیمی؛
لیک تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به روش
نارونی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست
***
پشت درهای فرو بسته
شب از دشنه دشمنی پر
به کنج اندیشی
خاموش
نشسته ست
بام ها
 زیرفشار شب
کج،س
کوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست
***
چه بگویم ؟ سخنی نیست

در همه خلوت این شهر،آوا
جز زموشی که دراند کفنی
نیست
ونذر این ظلمت جا
جزسیا نوحه شو مرده زنی
نیست

ورنسیمی جنبد
به رهش نجوا را
نارونی نیست
چه بگویم؟
سخنی نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط فرشاد میرزاوند  | 



امروز برای شما دوستان عزیز نامه های عاشقانه نیما یوشیج رو گذاشتم که ۱۵نامه زیبا و خوندنی نیما یوشیج برای معشوقه اش است . توصیه میکنم بخونید . برای خوندن نامه ها بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط فرشاد میرزاوند  | 



بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تانخورده ی لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
...با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم، با اینا بهارو باور میکنم
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط باقر محمدی  | 



دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 2:35 قبل از ظهر  توسط فرشاد میرزاوند  | 



با سقوط دستای ما در تنم چیزی فرو ریخت

هجرتت اوج صدامو از فراز شاخه ها ریخت

ای زلال سبز جاری جای خوب غسل تعمید

بی تو باید مردو پژمرد زیر خاک باغچه پوسید

فصلی که من با تو ما شد فصل سبز خواهش برگ

فصلی که ما بی تو من شد فصل خاکستری مرگ

تو بگو جز تو کدوم رود ناجی لب تشنگی بود

جز تو آغوش کدوم باد سایه گاه خستگی بود

بی تو باید بی تو باید تا نفس دارم ببارم

من برای گریه کردن شونه هاتو کم میارم

چشم تو با هق هق من با شکستن آشنا نیست

این شکستن بی صدا بود هر صدایی که صدا نیست

ای رفیق نا خوشی ها این خوشی باید بمیره

جز تو همراهی ندارم تا شب از من پس بگیره

با تو بدرود ای مسافر هجرت تو بی خطر باد

پر تپش باشه دلی که خون به رگهای تنم داد             

                                                                                               شهیارقنبری

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط باقر محمدی  | 



بسمه تعالی

با سلام خدمت شما دوستان عزیز

تالار گفتگو دارای پست های مختلف میباشد که شما دوستان میتوانید از آن استفاده کنید . شما عزیزان با نوشتن پیغام خود در قسمت متن و با زدن کلیک «پست» متن خود را در تالار به نمایش بگذارید همچنین اگر شما بخواهید میتوانید به طور خصوصی با یکی از اعضا یا دوستانتان ارتباط بر قرار کنید به طوری که به بقیه نشان داده نشود . مطالب شما به مدت یکماه در تالار نمایش داده میشود سپس به قسمت ارشیو میرود و در همانجا می ماند .     با تشکر گروه سوته دلان

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط تالار گفتگوی سوته دلان  | 



آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند

در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط فرشاد میرزاوند  | 



 

من نه هميشه خوب تو,من نه بدم نه بدترين

نه از تو كم ,نه بيش از اين ,نه اولين نه آخرين

نه از تبار شبنم ام ,نه از سلاله ي علف

من همگي سايه ي تو,تا شده بر روي زمين


بي خود تو بي خودي ام ,مست ترين مست زمين

ميكده هاي بسته را ,خسته نشسته در كمين

من نه به اندازه ي تو ,من نه كم از قالب تو

من همه شعرومن غزل ,صاحب شعري به يقين

غريبه ي تازه ي تو,صبح دروغين تو شد

در اين طلوع بي حيا ,زوال سايه را ببين


اين چه شريك سفره اي كه نان نداده دست تو

براي كوچ آخرت ,اسب تو را نكرده زين

همسفر تازه ي تو ,هرزه ي كوچه هاي شب

منتظر خسته تويي ,بي خبر خانه نشين

اي تو تمام من, من با تو خودي تر از توام

بي تو درخت بي زمين ,حلقه ي سبز بي نگين

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط باقر محمدی  | 



 

عاشقانه تقدیم بر تنهاترین مونس تنهایی هایم

 اینم یه شعر اجتماعی که حتما خوشتون مي ياد

 

حالمان بد نیست غم کم می خواهیم

کم که نه ،هر روز کم کم می خواهیم

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

من نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بیگناهی بودم و دارم زدند

بعد از این با بی کسی خو می کنم

هرچه در دل داشتم رو می کنم

درد می بالد چو بدتر می کنم

طالعم شوم است ،باور می کنم

خنجری نامرد بر قلبم نشست

نیستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم ،بت پرستم ،بت پرست

بغض غم بر درب سلولم نزن

من خودم خوش باورم گولم نزن

من نمی گویم که خاموشم نکن

من نمی گویم فراموشم نکن

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم که غم دیگر بس است

گفتم اما هیچ نشنیدم بس است،

گفتم اما هیچ نشنیدم بس است

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد ،دستم بسته بود

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

هیچ کس دست ما را باز کرد؟ نه

فکر قلب تنگ ما را کرد؟ نه

هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه

هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه

هیچ کس اشکی برای من نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت،

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزیست ،حال من دیدنی است

حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفعل می زنم

حافظ دیوان ،فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

«ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط سعید ابراهیمی  | 



چه کسی بود که در حنجره ات شعری دید، و به آتش بخشید

چه کسی قفل قفس ها را ساخت تا قناری نتواند بپرد

تو اگر او باشی ، من اگر او باشم

چه کسی از من و تو مرگ پرستوها را می بیند ، میرود دست کماندارن را می بوسد

چه کسی بود که تیری به کمانداران داد و به مهمانی ننگینی رفت

تو اگر او باشی ، من اگر او باشم

چه کسی باغچه کوچک ما را لو داد تا شب یائسگی نفس سبز علف را بکشد

تو اگر او باشی ، من اگر او باشم

تو که در باران ها دست مرا می گیری

 من که در فصل کسالت به تو روی آوردم و به ایمان تو ایمان دارم

تو که در وسعت شب حجم مرا می دانی

تو اگر . . . ، من اگر . . . !

                                                                              شهیار قنبری

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط باقر محمدی  | 



خدايا چه غريب است درد بي کسي و چه تنهايم در اين غربت که تو هم از من رويگرداني

 و اينک باز به سوي تو آمدم تا اندکي از درد درونم را برايت باز گويم

و خدايا تو بهتر ميداني آنچه درونم است تنهايي و بي کسي ام را ديده اي

 ,دربه دري و آوارگي ام را و هزارو يک درد که بزرگترينش نااميدي است

 .خدايا همه را کنار گذاشته ام اما با نااميدي و بي هدفي نمي توانم بسازم

 صبرم بسيار است اما پوج وبي هدف ميدوم

. خسته شده ام خسته خسته

وسکوت........

زیباترین آواز در سمفونی تنهایی

                        در اوج فرو رفتن در خویش

                             در اعماق قله ی رهایی

                                         

   به هنگامی که نمیبینی آشنایی که ببیند تورا

                 که برهاند تورا از قفس بغض

                 که بپرسد:

        ( ( به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای؟)) 

 

          کاش گوشی ّسکوتم را میشنید!

 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم پر پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت من و مايي نکنيم. يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم يادمان باشد از امروز خطايي نكنيم گرچه در خود شكستيم صدايي نكنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بي سر و پايي نکنيم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط فرشاد میرزاوند  | 




... اما
اعجاز ما همين است :
ما عشق را به مدرسه برديم
در امتداد راهرويي کوتاه
در آن کتابخانهء کوچک
تا باز اين کتاب قديمي را
که از کتابخانه امانت گرفته ايم
- يعني همين کتاب اشارات را -
با هم يکي دو لحظه بخوانيم

ما بي صدا مطالعه مي کرديم
اما کتاب را ورق مي زديم
تنها
گاهي به هم نگاهي ...
ناگاه
انگشتهاي (( هيس ! ))
مارا
از هر طرف نشانه گرفتند

انگار
غوغاي چشمهاي من و تو
سکوت را
در آن کتابخانه رعايت نکرده بود ! ...

                                                                 قيصر ‌امين‌پور
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط باقر محمدی  | 



از تــو بگـذشتم و بگـذاشتمت با دگــران    

                                          رفتم از کوی تو لیکن عقـب سرنگران       

 ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کـردی   

                                          تو بمـان و دگـران وای بـه حال دگران

رفته چون مه به محاقـم که نشانـم ندهند    

                                          هرچه آفاق بجـوینــد کـران تـا به کران

میروم تا که به صاحب نظری باز رسم   

                                          مـحــرم مـا  نـبـود دیـده کوتـه نظـران

دل چــون آینـه ی اهـل صفا می شـکنند    

                                          که زخود بیـخبـرنـد این زخدا بیخبـران

دل من دارکه در زلف شکـن در شکنت   

                                          یادگاریست ز سر حلقه شوریده سـران

گل این باغ بجزحسـرت و داغــم نفزود   

                                          لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بـیـدادگران بخـت مـن آمـوخــت تـرا   

                                          ورنـه دانـم تـو کجـا و ره بـیـدادگـــران

سهل بـاشد همه بگـذاشـتـن و بگـذشـتـن   

                                          کاین بـود عاقـبـت کــار جهــان گـذران         

  شهـــریـارا غـــم آوارگــی و در بـــدری  

                                          شورها در دلم انگیخته چون نو سفران

 

                                                              استاد شهریار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط سعید ابراهیمی  | 



در گذرگاه سرشار از همهمه ی هیچ

در کنار عابران خالی از همه و لبریز از هبچ

همه خاموش ابستاده اند

می نگرند

می شنوند

لبخند می زنند

اما من

در گذرگاه سرشار از همهم ی هیچ

در کنار عابران خالی از همه و لبریز از هیچ

با قلبم تنهایم

من ایستاده ام با من

من ایستاده ام با همگان

اما تنها

اما خاموش

خودم را گم کرده ام در لابلای شهر

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط فرشاد میرزاوند  | 



این هم یه شعر ترکی از استاد شهریار
 
تورکون دیلی تک سوگیلی ایستکلی دیل اولماز

اوزگه دیله قاتسان بو اصیل دیل اصیل اولماز

اوزشعرینی فارسا ـــ عرَبه قاتماساشاعر

شعری اوخویانلار.ائشیدنلر کسیل اولماز

فاس شاعری چوخ سوزلرینی بیزدن آپارمیش

(صابر) کیمی بیر سفره لی.شاعر .پخیل اولماز

تورکون مثلی.فولکلوری دونیاداتک دیر

خان یورقانی.کند ایچره مثل دیر میتیل اولماز

آذرقوشونی.قیصررومی اسیرائتمیش

کسری سوزودیر بیر بئله تاریخ ناغیل اولماز

چوخ قیسسا بوی اولسان اولیسان جین کیمی شیطان

چوخ دا اوزون اولما کی اوزوندا عقیل اولماز

آزادغیمی اوغول عشقی طبیعتده بولونسون

داغ ـ داشدا دوغولموش ده لی جیران حمیل اولماز

بو(شهریار) ین طبعی کیمی چیمملی چئشمه

کوثر اولا بیلسه دئمیرم. سلسبیل اولماز
 
 

                                                                           استاد شهریار
 
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط سعید ابراهیمی  | 





خبرنامه گروه سوته دلان





Powered by WebGozar

سوته دلان